نخست …

اکتبر 19, 2008 با شیخ اقل ...

دو سه سالی می شود که شب ها را به امید صبح نشدن پشت سر می گذارم و صبح را هم به امید رسیدن شب ! تقریبا تمام دل مردگی های عدیده ی چند ساله ام را مدیون دلفریبی های آن شاهد خوش خط و خال آن روزها می دانم . به قول شیخ سعدی : در ایام جوانی ، چنان که افتد و دانی … مدت کمی نیست که می دانم ما آدمی زاد ها به بهانه های عجیب و غریبمان برای زندگی دل بسته ایم و مدام خودمان را گول می زنیم که نه ! زندگی زیبا و پر مفهوم است و هیچ حادثه ای از سر صدفه رخ نمی دهد . حتی ناگوارترین و ننگین ترین شان ! گرچه دل خوشی بهتر از ناخوشی است و همان بهتر که ندانیم که نمی دانیم . اما این ایام برای من ناخوش تر از آن است که ندانستنش دست خودم باشد . زندگی من تبدیل شده است به یک معادله ی چندین و چند مجهولی ! از همان هایی که در طول ایام مقدس! تحصیلات اولیه هرگز موفق به حل حتی یک از آنها نشدم . اصلا به همین دلیل از عالم ریاضیات متواری شده بودم . ولی امروز حس می کنم تمام آدم ها ، نه بهتر است بگویم تمام ایرانی ها محکوم شده اند به حل و فصل مجهولی ترین و سخت ترین معادلات حل نشدنی ! دست آخر هم چاره ای نداریم جز پاک کردن صورت مسئله ی کذائی و دریغ از ذره ای فکر . این تخصص ایرانی جماعت است به جان شما . همین است که انگار هیچ چیز سر جای خودش نیست و هیچکس قصد انجام وظایف احیانا خطیر را ندارد . همدیگر را سر می دوانیم و با مخلصم چاکرم های مکرر گشاد ترین سرپوش های عالم را بر سر هم می گذاریم و ماتحتمان خنک می شود که مثلا حقمان را از این زمانه ی غدّار گرفته ایم و همسایه مان را دریده ایم که مبادا فردا روز به چنگالش دریده می شدیم ! اینجا گل سرخ را به قیمت خون می فروشیم و اسکناس های چرک و پلاسیده ی کاغذی را بو می کشیم به جای گلبرگ های لطیف و معطر گل ! عینک دودی به چشم می زنیم و بادی به غبغب می اندازیم و برای این و آن از زیبایی آفتاب دل انگیز دم می زنیم ! شب ها صورتک های بد ترکیبمان را بر می داریم و رستوران می رویم و پیتزا با نوشابه می خوریم و با آب و تابی زاید الوصف از پست مدرنیسمی می گوییم که حتی اسمش را هم به زور شنیده ایم ! خلاصه دو سه سالی می شود که از این قبیل خودفریبی های مزمن دل کنده ام و ندیدن شتر را به دیدنش ترجیح داده ام . کمتر پرده ی اتاقم را کنار می زنم که بخواهم پنجره را هم باز کنم و دود ببلعم و سهراب وار دلم را به این یک تکه آسمان مضحک خوش کنم و انگار نه انگار که اطرافم چه می گذرد ! روزمرگی را بیشتر از هر انسانی تجربه می کنم و تکرار مکررات را به عینه نظاره گر می شوم . به سکوت ایمان دارم علی الخصوص زمانی که قرار است کسی جویای احوالم شود . کافه نمی روم و قهوه ی ترک هم سفارش نمی دهم و رمان هم نمی خوانم . بی دلیل قلم را به سرایش شعر آلوده نمی کنم اگر حرفی نباشد برای گفتن . و از همه مهم تر این که مفهوم آ ز ا د ی را درک نمی کنم! درک نمی کنم که چطور می شود خودمان باشیم و رفتارمان با گفتارمان یکی باشد ! ریا نورزیم و آب هم از آب تکان نخورد ! آن چه که دوست داریم ، آن چه که گمان می کنیم درست است را اظهار کنیم و کسی کاری به کارمان نداشته باشد که چرا این طور هستید و آن طور نیستید ؟ و هزار حرف و حدیث دیگر … قصد دارم بنویسم ، حسب حال یا هر چیز دیگر . می خواهم آرام شوم ، سبک شوم . نوشتن مرا آرام می کند . مثل گریه کردن ….